محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4290
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الملك به دو گفت : « باطل و نادرست شنيده اى من كسى را كه بر سر قدرتم با من منازعه مىكند و بيشتر از حق من از آن ادعا مىكند نهان مىدارم ؟ گمان نداشتم كه چنين چيزى را بر ضد من بپذيرى و به گوينده آن گوش فرا دهى . » يوسف گفت : « به خدا ابن بشر راست مىگويد ، او كسى نبوده كه چنين كسى را نهان بدارد و مخفى كند » و از جستجوى يحيى بازماند . گويد : و چون جستجو متوقف ماند ، يحيى با تنى چند از زيديان سوى خراسان رفت . گويد : از پس كشته شدن زيد ، يوسف در كوفه سخن كرد و گفت : « اى مردم كوفه ، يحيى بن زيد در اطاق زنان شما جا به جا مىشود ، چنان كه پدرش مىشده بود ، به خدا اگر ببينمش خايه هايش را مىكشم ، چنان كه خايه هاى پدرش را كشيدم . » از يكى از مردم انصار آوردهاند كه گويد : وقتى به سال صد و بيست و سوم سر زيد را به مدينه آوردند و بياويختند يكى از شاعران انصار بيامد و مقابل آن بايستاد و شعرى گفت به اين مضمون : « اى پيمان شكن « بدانچه خوش نداشتى ، راضى باش « عهد و پيمان را شكستى « و كار تو تازه نبود « شيطان كه ترا آرزومند كرده بود « به وعده وفا نكرد » گويد : به دو گفتند : « واى تو ، با كسى همانند زيد چنين مىگويى ؟ » گفت : « امير خشمگين است ، خواستم خشنودش كنم . » يكى از شاعران به جواب وى شعرى گفت به اين مضمون :